تبليغاتX
اشعار

اشعار
شعر نیمایی و شعر سپید 
لینک دوستان
شاعرانی که مرده اند؟!

 

به خداوند قسم میخورم که این پست را با تمام وجود می نویسم

هرچه بادا باد

ای کاش که مرا هم برسر دار ببینید

من دیروز از واقعه ای بسیار تلخی آگاه شدم واقعیت ی که آبروی خیلی ها را برده است واقعیت خیلی ها را معلوم کرده است

 

آری می خواهم از آقایان عدل بگویم که انگار یادشان رفته که علی که بود از نام علی این همه استفاده کردید اما انگار کورید نمی بینید

من می خواهم از بچه های درود زن بگویم بنالم و آهم را فریاد بزنم

چه درود زن کیست؟

نباید هم بدانید !کجا گفته شده است که می داند

برایتان تعریف می کنم

درود زن نام روستایی است از توابع شیراز که در سال 85در مدرسه اش آتش سوزی شد و هفت نفر دچار آتش سوزی شدند میزان سوختگی بالای 50 درصد است میتوانید مطالب دیگر را در اینترنت سرچ کنید

من نه این افراد را دیده ام ونه می شناسم اما به عنوان یک انسان دلم به درد آمده است که چرا ؟و چگونه می شود این گونه اتفاقات را من که هر شب ساعت 9اخبار را می شنوم بعد از 5 سال و آن هم در آهنگ جدید یاس بشنوم

من جستجویی داشتم در اینترنت که به قول یکی از دوستان فشار خونم ترکید

در اینجا می خواهم پاک و بدون هیچ ترسی نام ببرم

آقای وزیر آموزش و پرورش اعلام کرده اند که چرابعد از 5 سال صدا و سیما به این موضوع پرداخته است بعد می فرمایند که من خودم 1 ماه پیش این موضوع را فهمیده ام آقا چقدر بیکفایتی شما کجایید

آن بچه دیه می خواهند چه کنند تا به حال به آنها سر زده اید می دانید که آینده شان را سوخته اید فقط به خاطر این که یک بخاری به آنها نداده اید

کجاست آن عدالت علی ؟!

علی هم برای شما پله است

آن معاونتان را آن رئیس را اخراج کرده اید ؟نه آقا

به قرآن که شما آن را هم بازیچه کرده اید و سر مردم گرسنه را شیره مالیده اید سکوت نخواهم کرد در جلوی این بی عدالتی ها

شاعر یا خواننده آزاده اگر انسان آزادی هستی این مطلب را به دوستانت هم برسانید

لطفا قبل از آن سری به این آدرس بزنیدو عکسها این افراد را ببینید

http://hamian.rozblog.com/post/3 

  http://www.daneshju.ir/forum/sitemap/t-83797.html

http://www.tofanghaayekaaghazi.blogfa.com/

شاید این وبلاگ فیلتر شود اما مهم نیست در طول تاریخ همیشه این گونه بوده است همین جا لازم می دانم که بگویم  کس یا گروه و جناهی چه در داخل و چه در خارج ایران از این نوشته سوءاستفاده نکنند

 

این یک حس است.

 

[ جمعه ششم آبان 1390 ] [ 14:45 ] [ بهرام خزائی ]
 

 

در آخرین  لحظه های  جان  کندن آفتاب

خورشید

ازبغض آمیخته درنگاه من سرخ می شود

ومن

گل سرخی را

بیاد عاشقانه هایت پرپر میکنم

ستاره ای گرم

بر گونه ام میلغزد

آسمان نیز می بارد

ودرد آه می کشد

هر گز

 گمان مبر که دل من از خیال تو تهی است

هر شب

در گوشه ای دنج

برسر منقل عشق رنج می کشم

 

بهرام خزائی        بهار90

 


موضوعات مرتبط: گل سرخ
[ جمعه سیزدهم خرداد 1390 ] [ 10:14 ] [ بهرام خزائی ]
 

 

واشک یک باره در پی پلکها جاری گشت

وغم تنهایی

التیام تمام درد هاشد

وشب پره هایی که در سیاهی شب

در مهتاب

می رقصیدند

بر مرداب لحظه ها

آرام

در سکوت،با بغض

 خوابیدند                ودیگر خورشید را ندیدند

واشک یک باره در پی پلکها جاری گشت

رودی برخواست

از کویر خاطره ها گذشت

ومرداب مرداب لحظه ها

جان دیگری یافت...

دیگر شب پره ای نبود

ماه لغزیده بود

بر ستارگان یخ زده چشمم

واشک یک باره

با آه در هم پیچید

ودل نالید

دندان آرام لب جگر را بوسید

و بارها بارها

دعاها را التماس هارا

به گوش کر خدایان خواند

جوابی نیافت.

من شب پری مرده

آن رود پر از خون

آن مرداب

آن کویر خاطره ها

آن فریاد ناله آه

ارمغان خدایان بود

خدایانی که انگار کورند و کر.

................................................................

توضیح:منظور از خدایان شخصیت هایی هستند که خود را خدا میدانند

با رای ونظرتان همراهیم کنید و با نقدتان راهنمائیم.


موضوعات مرتبط: واشک
[ جمعه سیزدهم خرداد 1390 ] [ 10:13 ] [ بهرام خزائی ]
 

 

شغل

شاعر!

نیشخند

فلسفه بافی:

که ای بابا شاعری هم شد کار

دل پاک

هوای  شهردود آلود

طعنه

جیبت چغدر پول دارد آقا؟

غزل

اهل شیراز بود؟

افتخار

عکسی بر سر گورش

احساس

تنی چند است؟

نصیحت

با احساس نان نمی دهند

جواب:نه.

شغل

تاجر

گل از گلش میشکفد

تحلیل

نرخ طلا چند بود آقا؟

سفر

اینجانیست

تصور

برج ایفل ساعت بزرگ لندن مجسمه آزادی...

ماشین

نگاه بر این طرف آن طرف

چراغ قرمز

وای چه ماشینی دارد !

خانه

قصر

استخر سونا جکوزی

طبقه آخر برج میلاد

جواب :بله.

چند ماه بعد

احظاریه        دادگاه        طلاق

.............................................................

ممنون میشم با رای ونظرتون همراهیم کنید وبا نقدتان راهنمائیم


موضوعات مرتبط: شغل شاعر
[ جمعه سیزدهم خرداد 1390 ] [ 10:12 ] [ بهرام خزائی ]
 

گرچه

دستانمان از هم دوراند

اما

قلم هست برای نوشتن برایم بنویس

گرچه

دستانمان هرگزبه هم نخواهد رسید

اما

گفته اند دل به دل راه دارد

ما که ندیده ایم

گرچه

خواب وعده گاه دیدار است

اما

خاطره هایت هنوزدر گوشه قلب من

در رود رویاجاری است

گرچه

تو خوابی من بیدار

اما

این تاوان عشق است

گرچه

زهردلتنگی وجدایی در رگانم دویده اند

اما

باران به تنهایی مرهم تمام درد هایم است

گرچه

لبهای امید خشکیده اند

اما

دریا هنوز که هنوز است زنده است

بهرام خزائی پاییز89


موضوعات مرتبط: گرچه...
[ جمعه سیزدهم خرداد 1390 ] [ 10:11 ] [ بهرام خزائی ]

 

وچنين است كه من در فراسوي خيال خود

به تو

مي انديشم

وتو

با  تمام  وجود خود در گزري از خيال من

كفشهايم به كناري افتاده

پاهاي پينه بسته

از دويدن  بي  حاصل در بيابان   زندگی

خسته است

آه

چه زيبا ست پرچم سياه سپيد خط پايان

وچه ملال  آور است شروعي  دوباره

چه زيباست دوره كردن خاطرات كودكانه

وچه سخت است فكركردن به آينده؟

اي رهگزران در خيال من

اي كاش !

نه شروعي بود نه پاياني

نه سلامي ونه اميد ديداري

نه آهي نه خنده اي

نه غمزه اي نه دلداري

نه تيري نه قلبي

نه كمان ابروئي

اي كاش !

انسان پادر اين وانفسه ي روزگار نمي گزاشت

حال چرا من جاي خود را نمي يابم

اي كاش به دنيا نمي آمدم .

امروز چه بيماريم

كه در انديشه فردائيم

فردا خود خواهد رسید

چه بخواهیم چه نخواهیم

چه باشیم چه نباشیم.

                                                                ب.م               تابستان 1389

 


موضوعات مرتبط: دنياي من
[ چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389 ] [ 15:57 ] [ بهرام خزائی ]

 

از  پشت  پنجره  با  من  سخن  مي گفت

از  عشق مي نواخت باد در باغ

از چشمان رنگي خيره شده براو سخن مي گفت

از آرزوئي كه مي توان خواند

از پشت چشمهاي نگران

مي سرود

ماه مي گريست!

باد با نوازشي سرد مي سرايد

قصه   مرگ  را  براي  برگ

و درخت پير آه مي كشيد

چرا كه

به جرم  سايه سارو نغمه چكاوكها

دستور رسيده از بالا

قطعش كنيد اين درخت پير فرطوت را

آه درخت از براي خود نيست

از پي لانه به پا شده دو چكاوك عاشق است

*            

چه  زيباست عشق كه خواهر طنيش مرگ است

*

ناله باغ پيچيده در فرياد باد

آه درخت در شام  تار

به بار خواهد نشست گندم زار

اگر بگزارد كلاغ

*

قصه آن دو پري رادرشهرپريان شنيده اي

كه ازعرش فرود آمدند برفرش

وگشتند مبتلا

ديريست كه ماه

ازعرش براي فرش

مي سرايد

ازفرش براي عرش

اما ماه من

من ازدرياي پرتلاطم عشق تو كه گذر نكرده ام

به ساحل امن آغوش تو كه نرسيده ام

ديده ام بر تخته سنگي چنین نوشته بود

بحريست بحرعشق . . .

. .  .         چاره نيست

اما آرزوي من اي ماه

اي كاش

پوتين هاي نظامي را به ديوار آويز كنيم

بيادگار از عصر خريت بشر.

شايد شمع ها محكوم به سوختن نباشند

وديگر نشنويم بار ديگر

نهنگ ها خود كوشي كردند

                                                                ب.م         بهار 1389
موضوعات مرتبط: وماه
[ چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389 ] [ 15:55 ] [ بهرام خزائی ]

 

باز دوباره آهنگ های قدیمی

روبه رویم عکسی از تو

یاد اوردیروزسازنده ی امروز

درگوش من ما شما

می خواند

نغمه ای را از سادگی

آن آهنگهای قدیمی

سادگی که امیدوارم در زیر پای مردمان امروز له نشود

باز دوباره شب

وعده گاه دیدار است

باز خیره شدن بر ستارگان بر ماه

وباز عشق عشق ماه

منم آن پلنگ در دل این دره  در این شام تار

می بینی مرا

می بینیدش او را

خواهد آمد روزی که بجویند این خانه را ونیابند مرا

اما امروز آه

دیگر نه عشق نه ماه نه عشق ماه

به کارم نمی آید چرا؟

گوش دهید صدای پایی در راه درراه درراه

وباز سلام

دوباره همان همان احوالات احوالات همیشگی

با لبخندی سرد تر از زمستان

زمستان فصلها زمستان قلبها زمستان انسانها

وبار دیگر خدا حافظی

شروع غصه های همیشگی

باز من باختم اونمی دان برد

چه چیزی را

دل بی عقل دیوانه مرا!

از سلام تا خداحافظی هیچ همین بود

این چند خط من میگشتم به دنبال رنگی

رنگی به نام رنگ بی رنگی

باز دوباره آسمان چشمانم ابری

دریای دلم طوفانی

آه

قایق کوچک عقلم سوراخ

چه کنم خدای من با تنهایی

ابر آسمان چشمانم خواهد بارید

دریای دلم خواهد خروشید

قایق کوچک عقلم غرق خواهد شد

اگر باز بگویی

من نمی توانم با تو بمانم

چرا سحر برشب من تو قدم نمینهی

من مانده ام اینجا با آدم هایی پر از تنهایی تنهایی تنهایی

          

                                                                                  بهرام خزائی زمستان 89


موضوعات مرتبط: وباز شب
[ چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389 ] [ 15:53 ] [ بهرام خزائی ]

 

 پسركي را ديدم تكه ناني به دست

در پشت ويترين مغازه ي شريني فروش

دختركي را ديدم با دسته گلي در دست

به زيبايي چشمانش

ميداني كجا سر چهارراه

پسركي را ديدم با پشته اي روزنامه

مي دانم كه سنگين است

ميداني كجا آن هم سر چهارراه

پيرمردي را ديدم با دستي تهي

نه تكه نان نه گل ونه روزنامه

اومي نگريست به دست عابران سواره

با چشمانش

رهي از حسرت را مي پيمود به دنبالشان

اما

آنها قرباني چه اندقرباني كه اند

قرباني فقر نه!

آنها قرباني طمع كاري من اند

كه همه چيز را براي خودم مي خواهم

نه براي ديگري

انصاف وانسانيت راهم ما

شعارمي دهيم

آنها راهم براي خودمان مي خواهيم

نه براي ديگري.

                                                              بهرام خزائي      زمستان 88
موضوعات مرتبط: نه برای دیگری
[ چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389 ] [ 15:52 ] [ بهرام خزائی ]

 

جز حسرت آه

نيست

جز فريب نيرنگ

در تكاپو با  آن  زوزه  سرد

آه

پنجه در پنجه آن ديو تگرگ

اشك

در باران

بدون چتر

فريادي بس بلند فقط ديدن يار

آرزوئي بس محا ل

هم راه با   من تو

براي درك حرفم

كه چرا

شده است عشق بي حرمت؟

نام نهاده هر بازي ساده

شده است

عشق عاشقي  دل بردن  دل دادگي

چرا

با كلامي سرد بريده مي شود خوشي ديدارها

اما

عاشق كيست ؟

همان كه

مي گرفت راه  بيابان در پيش

مي كشيد رنج سفر ها بردوش

همان كه

جان مي بازد حرفي نمي گويد

مي سوزد    آب   نمي خوا هد

داد   مي زند   آهي   را   بلند

داد خواهي نمي يابد

اما او

عشق مي خواهد ديگر هيچ

عشق چيست؟

نمي دانم.

                                                                     ب.م    پاييز 1388

 


موضوعات مرتبط: عشق چيست
[ چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389 ] [ 15:43 ] [ بهرام خزائی ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

به نام دو بیت شعر

بهرام خزائی هستم متولد شهر قناتهای کهن گناباد ساکن مشهد

و

غافلان

هم سازند،

تنها توفان

کودکانِ نا همگون می زاید.


احمد شاملو
امکانات وب